محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5331
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بسيار تكرار شد پسرش عثمان به نزد فضل بن ربيع رفت و گفتار ابراهيم را به دو خبر داد ، فضل نيز برفت و به رشيد خبر داد كه گفت : « عثمان را بيار » و چون عثمان به نزد رشيد وارد شد از او پرسيد : « اين چيست كه فضل از جانب تو مىگويد ؟ » عثمان گفتار و كردار پدر خويش را با رشيد بگفت . رشيد گفت : « آيا كسى ديگر نيز اين را شنيده ؟ » گفت . « آرى ، خادمش نوال . » گويد : رشيد نهانى خادم ابراهيم را پيش خواند و از او پرسش كرد كه گفت : « اين را يك بار يا دو بار گفته . » رشيد گفت : « روا نيست كه يكى از دوستان خودم را به گفتهء پسرى و خواجه اى بكشم ، شايد در اين باب اتفاق كردهاند كه پسر در مقام پدر رقابت آورده و خادم به سبب طول خدمت دشمن شده . » چند روزى اين را واگذاشت ، آنگاه خواست ابراهيم ابن عثمان را به ترتيبى بيازمايد كه ترديد را از دل و خاطره را از خيال وى ببرد . پس فضل بن ربيع را پيش خواند و گفت : « مىخواهم ابراهيم بن عثمان را دربارهء چيزى كه پسرش خبر داده بيازمايم ، وقتى غذا را برچيدند شراب بخواه و به دو بگوى : بنزد امير مؤمنان بيا كه مىخواهد به سبب وضعى كه به نزد وى دارى با تو همدمى كند ، و چون بنوشيد برو و مرا با وى به خلوت بگذار . » گويد : فضل بن ربيع چنان كرد . ابراهيم به ميگسارى نشست و چون فضل بن - ربيع مىخواست بر خيزد او نيز آهنگ برخاستن كرد . رشيد به دو گفت : « اى ابراهيم به جاى خويش باش . » و او بنشست و چون آرام گرفت رشيد به غلامان اشاره كرد كه از وى دور شدند . آنگاه گفت : « اى ابراهيم دربارهء حفظ راز چگونه اى ؟ » گفت : « سرور من ، من چون يكى از نزديكترين خادمان و مطيعترين بندگان توام . » گفت : « مرا چيزى به خاطر هست كه مىخواهم به تو سپارم كه خاطرم را